این نوشته را در نیمه های یک شب زمستانی با اشک چشم نوشتم برای تک تک شهدای این عملیات یک فاتحه با ذکر صلوات بفرستید.
در محاصره بودیم آتش دشمن بی امان بر سرمان می ریخت نه از مهمات خبری بود و نه از آب و غذا بیشتر نفرات یا شهید شده و یا مجروح شده بودند.
تیر ماه سال 1361 مصادف با ماه مبارک رمضان بود از اهواز اعزام شده بودم در گردان نور بودیم اوئل ماه مبارک رمضان اعزام انجام شد روز اول خیلی سخت بود زبان روزه در هوای گرم خوزستان زیر آفتاب داغ بدو و بشین و امور مرسوم که در روزهای اول برای افراد اعزامی وجود داشت.
سپس به پادگان دو کوهه رفتیم و در آنجا ما را برای اعزام آماده کردند گروهان بندی و مشخص نمودن گردانها و عملیاتی نمودن گردان و سپس تسلیح نمودن و پس از آن اعزام به منطقه با چند نفر از دوستان با هم بودیم.
خیلی سربسر هم می گذاشتیم اصلان مشخص نبود رفتیم جبهه مثل اینکه رفتیم پارک تفریح اینقدر که خندیدیم توی عمرم نخندیدم حتی تا بحال،خدا از گناهانمان بگذرد شب های قدر استغفار می کردیم و می خندیدم و سر بسر هم می گذاشتیم.
از دوکوهه به شلمچه اعزام شدیم شاید باورتون نشه اصلان مسیر راه را نفهمیدیم گرما هم اثری نداشت از ماشین پیاده شدیم پشت خاکریز معروف به خط بین المللی مستقر شدیم اولین توپ 156 میلیمتری که خورد زمین تازه متوجه شدیم کجاییم پشت بندش امد زوزه می کشید میخورد زمین فرمانده مان گفت پذیرایی ورودی شماست.
بعد از ظهر کمپرسی ها آمدند همه ما را سوار کردند رفتیم گردش توی خاک عراق البته آنها از ما کلی پذیرایی کردند کلی آتیش سرمان ریختند چندتان ماشین بر اثر شلیکهای متعدد عراقیها کنترل خودشون از دست دادن رفتن توی میدون مین البته ماشین ها خسارت دیدند و افراد صحیح و سالم بودن ما هم توی کمپرسی نشسته بودیم و سربسر هم می گذاشتیم.
برگشتیم و در موضع قبلی مستقر شدیم یکی دو شب به این منوال گذشت شب 22ماه مبارک حمله ایران به مواضع دشمن شروع شد به ما گفتن شما پشتیبان هستین!
ما آماده باش بودیم ،از خط مقدم خیلی سر وصدا می آمد نمی دونم چه خبر بود و نزدیکهای صبح ماشین ها شروع کردن به تخلیه مجروحین و شهدا شب قبل صحنه های دلخراشی بود.بعد شنیدیم که عملیات با شکست مواجه شده البته اینگونه گفتن که این عملیات ایذایی بوده و عملیات اصلی نبوده است.
دو سه شبی به این منوال گذشت ما در آماده باش و خط مقدم بسیار شلوغ بود و تبادل آتش بسیار شدید و ما صدای آنرا می شنیدیم و دشمن هم تک می کرد(حمله)
یک شب بسیار آروم شد شاید دو طرف به این نتیجه رسیده بودند که استراحت کنند. شب 27 ماه مبارک رمضان گروهان ما را با گروهانی از لشکر بیست و یک حمزه ادغام کردند، نزدیک غروب این اتفاق افتاد هنوز اذان نگفته بودند فرمانده گروهان ارتش یک سروان بود قد کوتاهی داشت یک کلت 45 هم روی کمرش بسته بود. او شروع کرد به توجیه منطقه و عملیات فرمانده ما هم ساکت کنارش ایستاده بود و به صحبتهای او گوش می کرد توجیه عملیات که تمام شد، شروع کرد به فحش مادر دادن که هر که فرار کنه یا ... اسلحه کمریش را درآورد و بسوی هوا تیر شلیک کرد و گفت: با این میزنمش.
من خیلی بم برخورد آمدم بلند شم فرمانه هامن که کنار ایستاده بود (شهید اسماعیل فرجوانی) اشاره کرد که بشین خیلی بم برخورده بود بابت چی بایستی فحش مادر به ما می داد. این دقیقا همان چیزی بود که ما آمده بودیم یعنی دفاع از ناموس... نه شنیدن فحش ناموس اون هم از یک کسی که خودش امده برای همین کار.نمی دونم هنوز برایم مسئله است.
بعد از توجیه منطقه و عملیات جاتون خالی شام اوردن هنوز اذون نگفته بودن مرغ و برنج بچه بجای حمله به دشمن به عذا حمله کردن خیلی خوشمزه بود من خیلی دوست داشتم ولی نمی دونستیم که این شاید آخرین غذای بعضی ها بود بعبارتی شام عروسی بود
اذون گفتن نماز خوندیم بعد از نماز خیلی بچه ها گریه کردند همدیگر و بغل کردیم و توی بفل هم گریه میکردیم و حلالیت از هم می گرفتیم یکی از بچه ها بنام شهیدغلامرضا غریب رضا ما وقتی شوخی می کردیم اصلان با ما نبود همش توی خودش بود موقعی که در اهواز سوار اتوبوس شدیم داداشش اودرش و سوار اتوبوسش کرد خیلی توی خودش بود خیلی کم حرف میزد ولی اون شب خیلی خوشحال بود نمی دونم مثل دامادها که شب عروسی آنها باشد چقدر خوشحال می شوند(البته بجز من در شب عروسیم)همه را بغل می کرد و می بوسید از همه حلالی می گرفت زمانی که من و او همدیگر را بغل کردیم در آغوش هم خیلی گریه کردیم نمی دونم برای خودم یا برای او گریه می کردم.
دستور امد سوار شویم رفتیم و سوار شدیم و حرکت کردیم بسمت خط مقدم, بعد از مدتی به خط مقدم رسیدیم همه ساکت بودند علی رغم دفعات قبل که همه شوخی می کردند و سر بسر هم می گذاشتن ولی این دفعه فرق می کرد همه می خواستند به مسلخ عشق بروند و هر شخصی در افکار خودش غرق بود.
رسیدیم پیاده شدیم هر که در جایگاه سازمانی خودش قرار گرفت ، خط مقدم بسیار ساکت و آروم بود و گردان ما خط شکن بود.دستور حرکت صادر شد همه در سکوت کامل بودیم تجهیزات خود را سفت و محکم بسته بودیم تا صدایی ازشون در نیاد.
از خاک ریز خود گذشتیم و در منطقه حائل شروع به حرکت کردیم حدودا سه ربع ساعت راهپیمایی بود و در منطقه ای دستور داده شد تا زمین گیر شویم تا رمز عملیات اعلام شودو به خاک ریز دشمن حمله کنیم ، خاک ریز دشمن در برابر ما بود و بسیار ساکت و هیچ سرو صدایی شنیده نمی شد.
در بی سیم فرمانده اعلام عملیات شد وبا رمز"یا صاحب الزمان ادرکنی" دستور حمله توسط فرمانده هان داده شد و ما هم بلند شدیم و با نام جلاله الله و اکبر شروع کردیم به دویدن به سمت خاک ریز دشمن و تیر اندازی به آن سمت البته بیکباره دوشکا های آنها شوره کرد بسمت ما تیر اندازی و با تبادل آتش بلخره به خاک ریز رسیدیم و دوشکا ها و آرپی جی زن ها و تک تیراندازها را خاموش کرده و خاکریز دشمن را فتح کردیم. خیلی زمان خوشی بود، زمان فتح اولین خاکریز و شروع کردیم به پاک سازی که فرمانده مان دستور داد همگی جمع بشیم و آمار گرفت تا برای فتح دومین خاکریز خودمان را آماده کنیم. از آن فرمانده ارتشی هیچ خبری نبود ما گفتیم حتما موقع شروع عملیات شهید شده است.
حرکت کردیم بسوی خاکریز دوم تا آنجارا فتح کنیم در شب تاریک بسمت جایی که نمی دانم کجا بود حرکت کردیم حدود یکساعت در راه بودیم، رسیدیم هیچ خبری نبود همه با خوشحالی که دشمن فرار کرده بروی خاک ریز رفتیم و از آن گذشتیم هیچ خبری نبود.استقرار یافتیم و قرار شد آنجا بمانیم دم دمای صبح بعد از نماز صبح تحرکات دشمن را در اطراف خود دیدیم.بیکباره حمله ای همه جانبه از همه طرف علیه ما شروع شد آتش تهیه مثل نقل و نبات شب عروسی که سر عروس و داماد می ریزند، سر ما ریخت حمله زمینی هم توسط زره پوشها شروع شد در لحظات اول تعدادی از بچه شهید شدند و ما هم سریع خودمان را به سنگر رساندیم تا در امان باشیم از همه طرف محاصره شده بودیم واقع نمی دانستیم کدام طرف ایران است و کدام طرف عراق است چون از همه طرف به ما حمله شده بود اصطلاحا حمله گاز انبری کرده بودند.
الحق بچه خوب استقامت کردند بدون داشتن هیپگونه گلوله ای استقامت کردیم، نه آب و نه غذا و نه مهمات نداشتیم خیلی سخت است دوستام مثل برگ درخت یکی یکی مورد اصابت قرار می گرفتند خیلی سخته، نمی دونی نوبتت کی است که مورد اصابت قرار بگیری از اولین کسانی که مورد اصابت گلوله قرار گرفت دوستم غریب رضا بود کنار هم بودیم وقتی بغلش کردم هر دو با هم دوباره گریه کردیم تمام صورتش را غرق بوسه کردم و او شهادتین می خوند و در لحظه اخر به آقامون ابا عبدالله سلام داد نمی دو نم داشتیم گریه می کردیم یکباره شروع کرد به خندیدن نمی دون زیر اون گلوله باران چی دید و بلخره با لبخندی چشم از حهان فرو بست گلوله باران شدیدی بود دیگه از جسد اون عزیز خبر ندارم فقط دوست خیلی خوبی بود .دو روز مقاومت بدون آب و غذا و به شهادت رسیدن خیلی از بچه ها تقریبا شب از نیمه گذشته بود کانالی پیدا کردیم حدودا پانزده نفر بودیم که هفت نفر زخمی بودند و الباقی گردان بشهادت رسیده بودند رفتیم توی کانال و کشان کشان خودمون و زخمی ها را از کانال خارج کنیم تقریبا پشت عراقی ها در آمدیم نمی دانستیم بایستی به کدام سو برویم بعد از کلی راه پیمایی جاده ای را دیدم که خودروها از آن تردد می کردند. شک کردیم این جاده عراق است یا ایران یکی از بچه ها که عربی می دانست رفت بسمت جاده تا اطلاعات کسب کند ما هم او را بدون داشتن تقریبا مهمات از او حمایت کنیم بعد که برگشت گفت: این جاده تدارکاتی عراقی است.
خلاصه از روی ستاره ها توانستیم جهات جغرافیایی را تشخیص دهیم و بسمت شرق حرکت کردیم تقریبا نزدیک های صبح بود که به خاک ریز خودی رسیدیم .
جالب است که سروانی که به ما فحش ناموسی داده بود به استقبال ما امد و درست با همان حالت سابق با فحش آمد که فرمانده مان شهید فرجوانی نزدیک بود با اسلحه وی را هدف قرار دهد.
خیلی از دوستانم که باهم بودیم همانجا شهید شدند، شهید محمدحسین جعفری، شهید حسین حسین زاده ، شهید غلامرضا غریب رضا و... یادشان گرامیباد.
برای این نوشته ها هیچ منبعی وجود ندارد و فقط نام شهدا گواه بر این موضوع است .
برچسب:
نویسنده: آرشان توکلی